تبليغاتX
یک قدم تا من

یک قدم تا من

همه آن چیزی که از زندگی دارم

مینویسم که امروز رو یادم بمونه...

پامنار

دعا

آزادی

فری کثافت

بادبادک

خنده

نمایشگاه هواپیما

بارون

دمپایی و شلوار ادیداس

قلم گوشی

خواب

مهمونی

عکس

شادی


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط من  | 

:0 :( :! :( :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط من  | 

خیلی خوشحالم.کم کم داره خود قدیمم که نمیدونم کجا گمش کردم سرک میکشه

حالا نمیترسم از حرف زدن...نمیترسم از اعتراض...میدونم اعتراض من به معنای رفتن و ترک کردن نیست

احساس امنیت میکنم

حس میکنم راحتتر میختدم.سر و صدام دوباره خونرو پر میکنه

و فردا عیده

حس میکنم سال 91 بالاخره یه سال خوب میتونه برام باشه بعد این چند سال...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط من  | 

تازه لایه های جدیدی از وجودم رو کشف کردم وخیلی ذوق زده ام!

کشف کردم که من کم حرف نیستم...بلکه کم حرفی من ارتباط مستقیم داره با خوشحالی یا ناراحتیم!

حالا که با یه انسان نرمال در ارتباطم و با  هم طبیعی گف و شتود داریم، حالا که از دوست داشته شدن مطمینم و احساس ترس از طرد ندارم، حالا که میتونم شوخی کنم و میبینم که رزنانس عاطفی طرفم هم شبیه منه و شوخی های منو میفهمه و میخنده...حالا که حس میکنم با ادم باشعوری طرف که میتونم از دغدغه هام باهاش حرف بزنم....

حالا ، حالا میبینم در سایه این احساس امنیت و شادی حرف میزنم و میخندم.دختر بچه شیطون درونم بعد مدت ها دوباره خودشو نشون میده و با این که عاشق نیستم خیلی خیلی خوشحالم:)

من شاید حتی دوستش هم نداشته باشم ولی به شدت از مصاحبت این انسان نرمال متعادل و خوش مشرب لذت میبرم.و همین باعث شد که بفهمم تا چه حد تا به حال با ادم هایی به شدت نامناسب دمخور بودم!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط من  | 

کمی خوشحالم این روزا!

چشمم نکنین توروخدا!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط من  | 

بالاخره برف اومد:)

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط من  | 

امروز تو راه برای اولین بار 6 ساعت با یه دختر تو اتوبوس حرف زدم

6 ساعت تموم.بدون این که خسته بشم.بدون این که حوصلم سر بره.پر بود از انرژی مثبت

به چهرش که نگاه میکردی صورت پهن سفید و بیمویی داشت.کمی تپل و بدون هیچ نکته بیاد موندنی توی صورتش ولی در عین حال یک کل خوب و متعادل

لبخند داشت.از درون شاد بود.زندگی عشقی ساده یه دختر مذهبی...تا 26 سالگی بدون هیچ رابطه ای با جنس مخالف و بعدش یه ادم ایده ال دکترا دار خوش تیپِ با خانواده با وضعِ خوب اومده خواستگاریش و در عرض 2 هفته عقد کردن و بعد عاشق هم شدن.به همین سادگی.هیچ وقت درد عشق و فراق ندیده.مثل یه خط صاف ...بدون بالا و پایین.....و حالا خانواده شوهرش خوبن و دوستش دارن....مگه میشه همچین موجود صاف و صادق و خوش قلبی رو دوست نداشت؟

بهش حسودیم شد که این همه راحت رفته رسیده به جایی که میخواسته.البته به خاطر بدون تجربگی و نبودن با ادم های مختلف بهش حسودیم نشد چون دوست دارم این تجربه ها رو...اینا بخشی هستن از زندگی

ولی حس خوبی بهم میداد.حس خوبی منتقل میکرد.هیچ رنجیدگی نداشت تو قلبش.هیچ رنجیدگی و ریجکت شدنی تجربه نکرده بود که بشه یه عقده پنهان و تو رفتاراش یه جایی سر بزنه...یه روح شاد و سرزنده...بیخودی مخالفت نمیکرد.دلش نمیخواست طرفش رو کوچیک کنه یا حالش رو بگیره...چون همیشه محبت گرفته بود...هیچ وقت تجربه دردناکی تو زندگی از سر نگذرونده بود...به همین راحت..قلب بچگونه و مهربونش با اتفاقای بد سیاه و آزرده نشده...

عشق 2 طرفه شادی میاره...عشق دو طرفه حیات میاره...یاد قبل تر ها افتادم....که اون وقتا چقدر مغرور بودم.به حس های درونیم تکیه میکردم و میرفتم جلو...اما حالا چی ؟اون قدر خودم رو تحلیل کردم...اون قدر انتقادا و حرفای دیگران رو باور کردم که خودم رو فراموش کردم.غرورم رو فراموش کردم.اون سرزندگی و اعتماد به نفس دوره نوجوانی من کجا گم شد؟این از دست دادن عشق چه تاوان سنگینی به روحم داشت؟

به من گفت اعتماد به نفست کمِ...به من گفت لجبازی...گفت پذیرش نداری و به خاطر این ،زودرنجی...و من همه اینا بودم...

دلم میخاد خودم رو در آغوش بگیرم.خود رنجیدم رو...خود ترک شدم رو...روحم رو....و بهش محبت کنم...بگم که دوست دارم روحم رو......بگم که اون دختر کوچولو درسته که اذیت شده ولی باید قوی باشه.امید داشته باشه.یه اتفاق خوب میوفته...میدونم

امروز یه تجربه خاص داشتم با تو دختر بی تجربه خوشحالِ شاد که پر بودی از انرژی مثبت و خوش قلبی...و حالا امید دارم.امید دارم. امید دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط من  | 

این روزا کی تموم میشه؟

امروز کاشت ناخن یاد گرفتم.میخام کار کنم

یه کورسوی امیدی مونده هنوز...خدایا میشه این تنها امیدم رو از من نگیری؟میشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط من  | 

قراره اینترنتم ازمون بگیرن.

بعد ما به چه امیدی زندگی کنیم اینجا؟

نمیدونم چرا تازگیا همش به مرگ فک میکنم

کاش که بمیرم و راحت بشم.فک کنم افسرده شدم:(

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط من  | 

از نظر من آدم ها به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند

شیشه خرده دار     و بی شیشه خرده

شیشه خرده دار که از اول تکلیفش هم با خودش و هم با بقیه روشن است.همیشه در حال نقشه کشیدن برای مردمِ بی نواست.از اپسیلون سالگی سر همه را کلاه میگذارد و دهان مردم را رسما سرویس میکند.

و اما بی شیشه خرده ممکن است در محیط و بر اثر تربیت شیشه خرده کسب کند ولی در هر حال زیر فشار باز هم ماهیت بی شیشه خرده اش را رو خواهد کرد و کلا امیدی بهش نیست!


تازگی با کسی آشنا شدم که از همان لحظه اول حس کردم که نه تنها یک شیشه خرده ای است بلکه از آن غلظت بالاها هم هست.ولی از آنجا که سعی میکنم آدم ها را قضاوت نکنم....بله فقط سعی میکنم.......گفتم اوکی بازهم تو مردم را تحلیل کردی؟به این بابا فرصت بده تا خودش رو شکوفا کند.بعله.ایشان در همان دم اول از بلایی که بر سر یکی از شاگردان بینوا به طور کاملا زیرپوستی آورده بود آی داد تعریف داد...آی داد تعریف داد  و من یک حس بد مرموزی خزید زیر پوستم که به من میگفت فلانی این آدم که با دیگران میتواند اینطور خبیثانه و بیرحم باشد و از آزار دادن لذت ببرد چرا در وقتش با تو نباشد؟؟؟ولی از انجا که ادم بی شیشه خرده باز هم اعتماد میکند... یک چشم غره به خودم رفتم و با لبخند به شیرین کاری های آقا کماکان گوش دادم...

بعله و یک هفته ای گذشت و در طی صحبت ها مرتب نکات مشکوک کشف میشد..ایشان هم به محضی که بو برد بنده دارم سر از دروغ های ریز و درشتش در میاورم چنان جفتکی به من زد که تا 2 روز مخم درد میکرد.ناگفته نماند که بسیار هم کاربلد بود و اگر یک 2 هفته دیگر پیش میرفت من دوباره عاشق میشدم.او یس

و حالا نتیجه داستان این که بابا به این حس لامصب اهمیت بده.وقتی بهت یه چیزی رو میگه گوش کن .این بود انشای من ...همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط من  |